تبليغاتX
.. ریشه در باد ..

خسته ام خیلی خسته







+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت توسط محمد |

از طرف منیره به بازی 10 تایی دعوت شدم! الان باید از 10 تا چیزی که دوست دارم و از 10 تا چیزی که بدم میاد اسم ببرم! و بعد چند نفر رو به بازي دعوت کنم :

دوستشون دارم :

  1. غذا : ماکارونی، باقالی پلو، آش رشته
  2. میوه : پرتقال (از نوع بدون تخم و اینا)، شاتوت، آلبالو
  3. رنگ : سفید، نیلی
  4. ورزش : پیاده روی، شنا، بدمینتون، تنیس (اگه یاد بگیرم)
  5. هنر : عکاسی، طراحی، خط
  6. نوشیدنی : چای، نسکافه، شربت آبلیمو
  7. کتاب : رمان، فلسفی
  8. خصوصيات اخلاقي : آدم بامعرفت و صادق
  9. سرگرمی و شیطونی : آب بازی و همدیگه رو خیس کردن، خرما رو به جای سوسک جا زدن و ترسوندن
  10. پوشیدنی : تی شرت، لباس مکزیکی (از اینا که یه پارچه است وسطش یه سوراخه برای رد شدن کله)

دوستش ندارم :

  1. غذا : بادمجون، کدو، فسنجون
  2. میوه : انجیر (تا حالا نخوردم، شاید خوشم اومد بعداً)
  3. رنگ : رنگهای تیره
  4. ورزش : شطرنج، کاراته
  5. هنر : مجسمه سازی
  6. نوشیدنی : نوشابه
  7. کتاب : هر درسی که محبور بشم امتحان بدم! البته از نوع حفظی، تاریخی
  8. خصوصيات اخلاقي : آدم دو رو، دروغگو
  9. سرگرمی و شیطونی : تحقیر کردن و متلک انداختن
  10. پوشیدنی : لباسهای رسمی، لباسهای تنگ

حالا نوبت اين رسيده که از يکي دعوت کنم براي بازي : اولين نفر آیه ی عزیز و دومين نفر مخلوق و  آخری هم شیما.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت توسط محمد |

روزهای سرد... مملو از هیچ... لبریز از خوش خیالی...

تنهایی نشستم فکر می کنم به بقیه، دوستام، کنکور خواهرم، خودم، خودم و خودم...

یه دردی هست که آروم آروم رخنه کرده تو وجودم و داره رشد میکنه... یه چیزی که نفس تنگی میاره، رو سینه ام سنگینی میکنه و همین جوری حضور خودش رو میخواد به روم بیاره. شاید وقتی به شونه ی خالیم، دستای خالیم، بغل ِ پر از هوام نگاه میکنم، دلم میگیره.

دوستایی دارم که بهشون افتخار میکنم! به داشتنشون... توی سختی های زندگی کنارم بودن و درکم کردن!!! ولی بعضی موفع ها میشه که ورق بر میگرده... درک نمیشی.. دیگه خودتی و خودت... یعنی ایجاب میشه که به تنهایی رو بیاری! آخه دیگه وقتی حرف میزنی دیگه مثل قدیما نیست. دیگه از خالی شدن غم و غصه خبری نیست. حرف بزنی، از احساست بگی مسخره میشی! کاغذ هام رو خیلی دوست دارم. دوستای خوبین. شاید بهم راهنمایی نکن، ولی لا اقل خوب گوش میدن... شاید ساکت باشن، ولی زخم زبون نمیزنن.

چشمامو میبندم... توی خاطراتم غوطه ور میشم و همون حس نوستالژی ِ همیشگی...

دوستون دارم با همه ی دلگیری هایی که هست..

ممنون که هستید!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت توسط محمد |

یه چند وقتی میشه که تأثیر پذیریم از اطرافیانم زیاد شده. نمی دونم این خوبه یا نه، ولی نمی تونم بی تفاوت باشم و همین جوری از کنار ناراحتیشون بگذرم. از طرف دیگه باعث شده کلی افسرده شم! یعنی وقتی میبینم دوستم داره از فراق عزیزش می سوزه، همین جوری اشک از چشام سرازیر میشه. بی اختیار عصبی میشم، سر درد میگیرم. وقتی میبینم کاری از دستم بر نمیاد، همه چیز بدتر میشه...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت توسط محمد |

دوباره قلم در دست می گیرم. در این جهان شلوغ در گوشه ای نشسته ام وخاطرات خود را مرور می کنم. این حس نوستالژی حس غریبی است. این دوست داشتن گذشته، این فارغ شدن از اکنون...

تنها نشستن و فرسایش مداد روی کاغذ را دوست دارم. گویی از خودم یادگار به جا می گذارم. نوشتن و درد دل کردن با صفحات سفید کاغذ دل انگیز است. می شنود و چه خوب می شنود! و می توانی مدام حرف بزنی. انگار این شنیدن را دوست دارد. دوست دارد که مرهمی باشد بر ناراحتی ها و دلتنگی ها. مدتی بود که نمی نوشتم. وقت نوشتن را به کارهای دیگر داده بودم. ولی چه چیزی از این مهمتر. نگاشتن ناراحتی ها، خوشی ها و در کل لحظه لحظه های زندگی. بعد از چند صباحی که که دوباره مرور می شود، ورق زدن برگ برگ صفحات زندگی است و تجربه ای میشود! می نویسم! دوباره می نویسم...

هنوز هستم و باید کاغذهای زیادی را از دل نوشته هایم پر کنم...

 

پ.ن: دیشب روی کاغذ بود، گفتم بیارمش اینجا شاید بهتر باشه. ولی معمولاً نوشتن روی کاغذ جذاب تره، اونو ترجیح میدم

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت توسط محمد |

خیلی چیزا رو دور و ورمون از تکنولوژی میبینیم. اینا رو اختراع کردیم تا راحت تر زندگی کنیم، راحت تر با همدیگه ارتباط داشته باشیم. ولی واقعاً همینطوره؟ موبایل، لپ تاپ، mp3 player، تلفن، تلویزیون ... همه ی اینا اومدن که زندگی رو راحت کنن و ما رو به هم نزدیکتر! ولی چیزی که ما الآن میبینیم همینه؟

بعید میدونم!!!

از یه چیزای دنیای امروز خوشم نمیاد! از اینکه تعریف روابط، دوستی ها، با هم بودن ها، تفریح ها و یه سری چیزای دیگه عوض شده.

عاشق اون خونه های قدیمی با پشتی و سماور و دور هم بودنها هستم. عاشق اون نمی که بعد از آب دادن حیاط به مشام میرسید. اون از ته دل خندیدن ها و با هم رو راست بودن ها و پشت هم بودنها!

این روزا دیگه روزمرگی بد جوری داره آدما رو از خیلی چیزا دور نگه میداره. باید حتماً برای کارات برنامه بریزی تا اگه شد اون وسط یه وقت خالی برای کاری که میخوای، تفریحی که دوست داری پبدا کنی. تازه اگه شد! بچه برای اینکه با پدرش باشه وقت نداره، یعنی بهتره بگم جناب آقای پدر فرصت بودن با خانواده رو ندارن...

از این روزگار دلم گرفته. ولی وقتی با همین فرم بزرگ شدیم، تغییر دادنش یه جورایی سخته. مثل ترک کردن یه معتاد! همراه با درد زیادیه

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت توسط محمد |

از زندگی حالم به هم میخوره. همه چیش بازیه. نمیدونم کجاش جالبه براش؟ چرا اینجوری راحت با جون آدما بازی میکنه و بعدش وامیسته عذاب کشیدن اطرافیان و نگاه میکنه و لذت میبره!!! اصلاْ جالب نیست!!!

نمیخوای بیخیال جوونا بشی؟!!! همین جوری چنگ انداختی و یکی یکی پرپرشون میکنی

 

برای یکی که حالش اصلاْ خوب نیست و الآن رو تخت بیمارستانه دعا کنین... فقط ۱۷ سالشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت توسط محمد |

اصل تغییر تنها چیزی است که در انسانها همواره ثابت است

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت توسط محمد |

 

 

ساعت ۹ شبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶! از بیرون صدای الله اکبر میاد... اصلاً انتظار نداشتم هنوزم مثل سابق مردم با همدیگه شروع کنن به الله اکبر گفتن!!! خیلی برام جالبه، خیلی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت توسط محمد |

زیبا سلام

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم تا رودِ آفتاب بشوید دلتنگی دل

زیبا کنار حوصله ام بنشین. بنشین مرا به شط غزل بنشان. بنشان مرا به منزله عشق، بنشان مرا به منزله باران، بنشان مرا به منزله رویش. من سبز می شوم

زیبا سلام

زیبا تمام حرف دلم این است: من عشق را به نام تو آغاز کردم. در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت توسط محمد |